به دنیایی دچارم که از آن دور می شوم رهایش می کنم
و باز به آن برمیگردم.*از چه زمانی دیگر ساعت برایم مهم نشد؟از چه زمانی کرختی هنگام خستگی و درد و تلخی هی به هوشم آورد و دوباره از هوشم برد؟از چه زمانی شنیدم و فقط شنیدمنفهمیدم و هیچ نگفتم.از چه زمانی دل بریدن برایم آنقدر سخت شد که هنوز با دیدن «م»ها ، تا چند روز حس مرگ و نبودن را تجربه می کنم؟خودم هم نمی دانم!!در کار خودم مانده ام، آنقدر که بیخیالش شده ام.چندین و چند بار ...و باز هم...*+دیدنش هنوز باتمام فرارهاکه برام ممکن بود خیلی سخت تر از سخت ب
برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:55

I'm here
سلام دوستان
خوب دو سال زنگ و غبار با یه فوت پاک نمیشه مسلما!!
بایدمحکم محکم دستمال کشید
گردگیری کرد
ولی
اصل همونه که بازم هست .
تو یک سال اخیر ق
همسر اقای.ل شدن
هر دو دانشجو علوم طب
و
زندگی با نرخ متغیر هر لحظه داریم :)
ولی توکل ما دوتا واقعا به خدا ست...
خلاصه که هیچ چیزی قدیمی ترین دفتر های نوشته نمیشه!
خوش برگشتم!
برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:55